? >>عامل ترور رهبر انقلاب در منزل چه کسی پناه گرفت؟ - سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ خامنه ای حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُــمْ خامنه ای
X
تبلیغات
رایتل

 

>>عامل ترور رهبر انقلاب در منزل چه کسی پناه گرفت؟

سه‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1389

عطریانفر یکی از نفوذی‌های مجاهدین خلق در سپاه بود  

 

 

عزت شاهی مبارز قدیمی و مسئول بازپرسی کمیته انقلاب اسلامی در کتاب خاطراتش به نکته مهمی در روابط عطریانفر و جواد قدیری اشاره کرده و می گوید:"من در جایی شنیدم که قبل از ترور آقای خامنه‌ای، جواد قدیری گفته بود که کار نظام در همین پنج ـ شش روز تمام است،

به گزارش جهان معاون وقت دادستان انقلاب در خاطرات خود تصریح کرده است که «جواد قدیری یکی از طراحان انفجار مسجد ابوذر بود.»

جواد قدریری البته شوهر خواهر عطریانفر عامل ترور آیت الله خامنه ای در مسجد ابوذر بود که پس از این عملیات در منزل عطریانفر مخفی شد و سپس گریخت و چندی بعد نیز خواهر خود را فراری داد. زهره خواهر محمد عطریانفر از مسئولان شاخه نظامی منافقین است و گفته می شود اکنون به صورت غیر رسمی همسر چهارم مسعود رجوی است.

عزت شاهی مبارز قدیمی و مسئول بازپرسی کمیته انقلاب اسلامی در کتاب خاطراتش به نکته مهمی در روابط عطریانفر و جواد قدیری  اشاره کرده و می گوید:

"من در جایی شنیدم که قبل از ترور آقای خامنه‌ای، جواد قدیری گفته بود که کار نظام در همین پنج ـ شش روز تمام است، و اینها (مسئولین نظام) هم بار و بنه‌اشان را بسته‌اند. من همان موقع به آقای خسرو تهرانی که در اطلاعات نخست وزیری بود پیغام دادم که جواد قدیری شوهر خواهر آقای عطریانفر (که در وزارت کشور است) چنین حرفی زده است. ما جای او را هم پیدا کرده‌ایم، بیایید پی‌گیری کنید که آنها این کار را نکردند. بعد خودمان حکم گرفتیم و رفتیم تا منزل او را بازرسی کنیم که دیدیم تخلیه شده است، گویا مدتی در منزل محمد عطریانفر در اختفا به سر می‌برد و بعد هم شنیدیم که از کشور گریخت و پس از چندی هم عطریانفر خواهرش زهره را به صورت غیرقانونی و قاچاق نزد وی فرستاد."
 

لازم به ذکر است که  عطریان فر از متهمین فتنه 88 و از نزدیکان و مرتبطین خاندان هاشمی و شخص مهدی هاشمی و جریان کارگزاران است

 تکمیلی:

نفوذی‌های منافق هنوز هم هستند

هنوز تعدادی از اینها شناسایی نشده‌اند و هنوز هم در بسیاری از اطلاعات و خرابکاری‌ها نقش عمده ای دارند. چند تایی از این افراد در سال‌های گذشته شناسایی شدند ولی کل شبکه هنوز لو نرفته است و این یکی از مسائلی است که هنوز وزارت اطلاعات ما نمی‌تواند در این باره توضیح دهد.


 


اشاره:
مصاحبه با اولین فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و یاد خاطرات آن ایام می‌تواند جالب به نظر برسد اما هنگامی که با منصوری همکلام شدیم به نکات جالب و دست اولی برخورد کردیم، از حسادتها و کارشکنی‌های چهره‌های صاحب نام آن ایام تا معرفی اعضای نفوذی مجاهدین خلق(منافقین) که به اعتقاد منصوری هنوز هم در کشور آزادانه دست به خرابکاری می‌زنند. بخش هایی ازگفت‌وگو با دکتر جواد منصوری، اولین فرمانده کل سپاه پاسداران درباره حوادث سه سال اول انقلاب را می ‌خوانید.

* نام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی فاقد نام کشورمان، ایران است، حکایت کرده‌اند که بحث‌‌های زیادی در این رابطه مطرح شده، پیشنهاد حذف نام ایران از چه کسی بوده و شورای انقلاب در این خصوص نظرش چه بود؟
- نکته‌ای که حائز اهمیت است این که در آن زمان بحث این بود که به طور کلی ما در راستای نهضت جهانی اسلام می‌خواهیم عمل کنیم. حالا در مرحله اول در داخل ایران ولی در کل ما در راستای رسالت جهانی عمل خواهیم کرد. لذا کلمه ایران را نگذاشتیم به خاطر این که گفتیم ما در واقع پاسداران انقلاب اسلامی هستیم که این انقلاب می‌تواند طبیعتاً اهدافش، افکارش و معیارهایش از مرزهای جغرافیایی ایران فراتر برود.

* اولین چالشی که سپاه در همان هفته اول تأسیس با آن روبه‌رو شد، ماجرای دستگیری سعادتی و بازداشت آن بود که بلافاصله بعد از آن هم چند روز بعد شهید مطهری ترور می‌شود، سازمانی که یک هفته از تأسیس آن نگذشته بود چگونه می‌تواند یکی از بزرگترین جاسوس‌ها در تاریخ انقلاب را کشف کند؟
- ما در همان روزهای اول به وسیله افرادی از اداره هشتم ساواک که کارشان تنها در ارتباط با جاسوسان خارجی بود و هیچ ربطی هم به مسائل داخلی نداشتند مطلع شدیم بین سعادتی و وابسته نظامی سفارت شوروی ارتباطی برقرار شده است. سپس همان تیمی که از اول انقلاب کار اطلاعات - عملیات در رابطه با ضدانقلاب در نهادهایی مانند کمیته مرکزی، پاسداران انقلاب اسلامی و حتی مقداری هم در گارد ملی انجام می‌داد مأمور رسیدگی به پرونده شدند. روز 8 اردیبهشت سرقرار ملاقات سعادتی با طرف سفارت شوروی افراد ما به اتاق ملاقات آنها می‌ریزند و در حالی که سعادتی پرونده سرلشکر مقربی را داشت تحویل وابسته نظامی سفارت شوروی می‌داد دستگیر شد. روسها خیلی دنبال پرونده سرلشکر مقربی بودند و می‌خواستند ببینند که این مقربی که جاسوس آنها بوده چه اطلاعاتی را به رژیم شاه داده بود. به هر حال دستگیری سعادتی برای ما خیلی جنجال‌آفرین شد ولی در عین حال برای آنها خیلی عجیب بود که می‌دیدند یک هفته بعد از شروع کار، ما به چنین حدی رسیدیم، در نتیجه از همان روزهای بعد از دستگیری سعادتی یک تبلیغات شدید علیه شخص من و سپاه به راه انداختند که اینها مرتجع، چماق به دست، عامل سرکوب، ساواک سابق و بدتر از ساواکی هستند. سپس در سطح کل کشور هم شایعه کردند که در واقع ما سعادتی را روی غرض شخصی دستگیر کردیم و اصلاً جاسوس نبوده است. ولی زمانی که محاکمه شد دیگر نتوانستند حرفی بزنند و حتی به طور جدی بحث اعدام سعادتی مطرح بود، اما برخی از آقایان نظرشان این بود که ما در ابتدای انقلاب درست نیست کسی را که سابقه انقلابی و زندان دارد اعدام کنیم و در نهایت سعادتی محکوم به حبس ابد شد. سعادتی بعدها به خاطر رفتارهایش در زندان و تحریک پاسداران علیه مدیریت زندان، سرانجام یکی از پاسدارها در هشتم تیر 1360 در زندان محمد کچویی را به شهادت رساند؛ هنگامی که ضارب مورد بازجویی قرار گرفت، گفت: "من با سعادتی ارتباط داشتم اطلاعات می‌بردم و می‌آوردم و به تحریک او کچویی را کشتم. " بنابر این سعادتی در نهم تیرماه اعدام شد. بلافاصله بعد از این دستگیری سعادتی آیت‌الله مطهری به شهادت رسید، خب اولاً که مشخص بود از زمانی که شهید قرنی را شهید کردند امریکایی‌ها شروع کردند تا یکی‌یکی نیروهایی که می‌توانند در بلندمدت در جمهوری اسلامی مؤثر باشند بزنند. منتها واقعیت قضیه این است که ما نه از لحاظ تشکیلاتی و نه از نظر تجربه و امکانات در حدی نبودیم که بتوانیم جلوی آنها را بگیرم، نه محافظ داشتیم، نه محافظت می‌دانستیم و آنها از این موقعیت سوء استفاده کردند و به این ترتیب در نیمه اول سال 58، پنج نفر به شهادت رسیدند. ولی سپاه به تدریج سازماندهی و تجربه کسب کرد و امکانات برای خود فراهم کرد و توانست تا حدود زیادی این جریان را مهار بکند تا اینکه در اواخر سال 58 کل گروه فرقان را متلاشی کردیم. ولی مشکلات دیگر همچنان باقی بود که به تدریج سپاه بر آنها غلبه کرد.

* راجع به نقش آقای لاهوتی در سپاه توضیح دهید نقش ایشان را در سال اول انقلاب و این که چطور شد که بعداً کم کم مقابل نیروهای انقلاب مثل شهید بهشتی قرار گرفتند را تحلیل بفرمایید؟
- آن چه که به اجمال می‌توانم بگویم این است که آقای لاهوتی از اول انقلاب توقعش این بود که خیلی مورد توجه قرار بگیرد و خیلی پست‌های مهم به او داده شود، ایشان خیلی هم دوست داشت در صحنه سیاسی مطرح بشود و چون این اتفاق رخ نداد، مقداری ناراحت بود. به ویژه از شخص شهید بهشتی و از تشکیلات حزب جمهوری اسلامی این ناراحتی مضاعف بود. از آن طرف من عضو شورای مرکزی حزب جمهوری بودم و این مورد برای ایشان سخت بود. لذا حرف‌هایی می‌زد و کارهایی علیه شورای فرماندهی یا علیه فرمانده سپاه می‌کرد. اما به اینها هم اکتفا نکرد و رفت به هر ترتیب بود از امام حکمی تحت عنوان نماینده امام در سپاه گرفت.

* در چه زمانی این حکم به ایشان داده شد و واکنش شما نسبت به آن چه بود؟
- حدود تیرماه 58 این حکم را تکثیر و در سپاه پخش کرد. من رفتم خدمت امام و به ایشان گفتم شاید شما من را نشناسید ولی اعضای شورای انقلاب با شناختی که از من داشتند به من حکم فرماندهی سپاه را دادند و بنده واقعاً اصراری ندارم که فرمانده سپاه باشم، ولی این کار لوث مسئولیت است از یک طرف من فرمانده سپاه باشم و از یک طرف ایشان نماینده شما باشند و بگوید "من وظیفه‌ام بالاتر است و هرکاری که بخواهم انجام می‌دهم " و امر و نهی هم بکند. البته من این مطلب را که 2 تا از پسران ایشان عضو سازمان منافقین هستند را به امام نگفتم اما به مسئولین دیگر گفته بودم.

* دامادهای آقای هاشمی بودند؟
- دامادهای آقای هاشمی نبودند. در هرحال 2 نفر پسران ایشان بودند. در مورد این قضیه خیلی حرفها هست مثلاً این که جناب آقای لاهوتی یک مهر درست کرده بود تحت عنوان "سپاه پاسداران انقلاب اسلامی " بعد نامه‌ها را امضا می‌کرد و سپس این مهر را زیر آن می‌زد. بعدها معلوم شد که این پسرها با نامه‌هایی که از پدر می‌گرفتند، از ارتش اسلحه می‌گرفتند و یا حتی این نامه‌ها را در ایست و بازرسی‌ها نشان می‌دادند و از آن عبور می‌کردند و خلاصه‌اش این که از این امکان خیلی سوء استفاده کردند و یکی از دلایلی هم که در سال 60 آقای لاهوتی را بازداشت کردند همین مسائل بود که پسرانش اعتراف کرده بودند که با استفاده از این امکانات چه کارهایی می‌کردند. خلاصه به امام گفتم که این لوث مسئولیت است. امام گفتند که من شما را می‌شناسم، شورای انقلاب در مورد شما با من صحبت کرده و من به شما اطمینان دارم و به آقای لاهوتی هم گفتم که با شما همکاری کند و به شما کاری نداشته باشند و فقط در سپاه نظارت داشته باشند. ولی آقای لاهوتی معمولاً بیش از حیطه نظارت می‌خواستند عمل ‌کنند. در آذرماه 58 تعدادی افراد بودند که می‌خواستیم از سپاه بیرون کنیم که اینها آدمهایی بودند که قبل از ما در گارد ملی بودند.
مسعود کشمیری عامل انفجار نخست وزیری هم گویا مدتی با طرح و برنامه سپاه همکاری می‌کرده؟
- اصلاً ایشان طرف سپاه نیامد و در اداره دوم ارتش بود.

* درباره سپاه اصفهان و تشکیلاتش و درگیری بین کمیته و سپاه نیز توضیح بفرمایید؟
- بعد از انقلاب بخشی از گروه هدفی‌ها داخل کمیته انقلاب اسلامی اصفهان شدند و به یکسری کارهای مسئله‌ساز کردن مثل درگیر شدن با بعضی از افراد و یا کشتن یک مسیحی و یا ایجاد مشکل برای دستگاه‌های دولتی که در پی آن وقایع گزارش آن به امام می‌رسید. امام به آقای مهدوی کنی که آن وقت مسئول کل کمیته‌ها بودند دستور می‌دهند موضوع را رسیدگی کنند، آقای مهدوی کنی به همراه اینجانب به عنوان فرمانده سپاه به اصفهان رفتیم تا این مسائل را رسیدگی کنیم. ما رفتیم اصفهان و دیدیم که کمیته خیلی مشکل دارد.

* کمیته وابسته به دفتر آقای خادمی بود؟
- عملاً سپاه با آقای طاهری و کمیته با آقای خادمی بود.
اینها یک مقدار تسویه حساب‌های شخصی و خطی و مقداری هم تسویه حساب‌های قبل انقلاب و از این دست داشتند. سرانجام در سفری که به اتفاق آقای مهدوی کنی داشتیم متوجه شدیم که اصلاً صلاح نیست که کمیته ادامه کار بدهد و لذا دستور انحلال کمیته صادر شد و قرار شد سپاه هم تسویه بشود.
از جمله اخراجی های سپاه شخص بسیار پیچیده‌ای به نام حسن ساطع بود. بعد از اینکه وی از سپاه اخراج شد به قم سفر کرد و با مهدی هاشمی همکاری خود را شروع کرد و بعدها در جریان پرونده هاشمی هم مثل اینکه مدتی بازداشت شد و به حبس محکوم شد.

* آقای سالک را در آن وقت فرمانده گذاشتید؟
- آقای سالک از اول فرمانده سپاه بود منتها بعضی از اعضای شورای فرماندهی را ما عوض کردیم.

* آقای رحیم صفوی آن موقع در اصفهان بودند؟
- بله، آقای رحیم صفوی فرمانده عملیات بودند. در اصفهان کلاً این چند خط و جناح که بودند در قبل و بعد از انقلاب همچنان مسئله‌ساز بوده و هر زمان به شکلی این مسئله خود را نشان داده ولی در آن سفر که با آقای مهدوی‌کنی رفتیم تا حدود زیادی موفق شدیم که وضعیت اصفهان را آرام کنیم، اما دوباره از سال 62 به بعد با تحرکات باند مهدی هاشمی دوباره اصفهان شلوغ شد.

* در ابتدای انقلاب درگیری های مرزی و برخورد باتجزیه‌طلبان با توجه به اینکه عملاً بار این مسؤلیت بر دوش سپاه بوده به چه نحوی بوده، از خاطرات تلخ آن درگیری‌ها بگویید.
- فقط یادم می‌آید شب‌ها سه - چهار ساعت بیشتر نمی‌خوابیدیم و با چه بدبختی‌هایی کار می‌کردیم؛ بعد هم به جای اینکه تشکر کنند ایراد می‌گرفتند و غرغر می‌کردند.

* از ماجرای خوزستان و ورود سپاه به خوزستان تعریف کنید ؟
- اصلاً سپاه همه جای مملکت بود. ببینید من 2/2/58 حکم گرفتم 15/2/58 تیمسار مدنی روز جمعه با من تماس گرفت،گفت هر چی پاسدار داری بفرست خوزستان،اینجا دارد از دست می‌رود. واقعاً امکان بیان تمام جزئیات نیست، تنها می‌توانیم بگوییم که خیلی زحمت کشیدیم و خدا هم خیلی کمک کرد. بله جمعه 15/2/58 بنا به همان درخواست سی نفر پاسداری که حتی یک هفته هم دوره ندیده بودند را مسلح کردیم و فرستادیم آنها را خوزستان، جالب این است که با همین
30 نفر توانستیم خوزستان را آرام کنیم. کلانتری رادر مسجد سلیمان خلع‌‌سلاح کرده بودند گمرک و پالایشگاه را گرفته بودند حتی می‌خواستند استانداری را نیز اشغال کنند، در آن ایام خلق عرب خوزستان را به آتش ‌کشیده بود. اما با همان تعداد محدود خوزستان آرام شد. یکی از آقایان به نام ناصر جبروتی را به یاد دارم که در این ماجرا انصافاً خیلی زحمت کشید، وی در ظرف 2 ماه در خوزستان چه زحماتی کشید. تیمسار مدنی زنگ زد و گفت سپاه این نیروها را از کجا گیر می‌آورد.

* آقای جبروتی هم‌اکنون کجا است؟
- بنده خدا رفت دنبال کاسبی خودش، اصلاً از اول کاسب بود اما آنچه در انقلاب و تجربه دوره سربازی‌اش و اردو و تمرینات سپاه در پادگان آموخته بود با دلسوزی و لیاقت به کار می‌گرفت. کار خدا بود چون جبروتی را من به سپاه نیاورده بودم و هنر من نبود بلکه خودش آمده بود.ما در نیمه دوم سال 58 در پنج جبهه می‌جنگیدیم؛ یعنی آذربایجان، کردستان، خوزستان، گنبد و بلوچستان؛ البته این در حالی بود که ما تازه کار بودیم یعنی بنده دی ماه از زندان بیرون آمدم و در اردیبهشت فرمانده سپاه پاسداران شدم! لیکن در سال 58 توانستیم در سراسر کشور سپاه را سازماندهی کنیم. طبق برنامه در تمام شهرها آدم‌های حسابی را شناسایی و کار را شروع کردیم حتی در بعضی از شهر‌ها پولی نبود که به پاسدارها بدهند و ناچار آنان نان و هندوانه می‌خوردند تا سپاه شکل گرفت و علتی هم که می‌بینید علیه بسیج و سپاه همه ضدانقلاب بد می‌گویند دلیلش همین است که این صحنه‌ها را دیدند.

* بعد از پیروزی بنی‌صدر در انتخابات ریاست جمهوری بلافاصله شما استعفا دادید و آقای دوزدوزانی فرمانده می‌شوند، علت این واکنش چه بود؟
- آبان 57 من در زندان مشهد تبعید بودم، همان زمان هنگامی که در روزنامه خواندم که اطراف امام را در پاریس عده‌ای تحت عنوان سخنگو و مشاور امام گرفتند، در حالی که امام تأکید داشت من نه مشاور و نه سخنگو دارم، به دوستانم در زندان گفتم که به نظر من بنی‌صدر و قطب‌زاده و یزدی این 3 نفر عامل CIA هستند و سازمان سیا تصمیم دارد که اینها را اطراف امام بچیند که انقلاب را بدزدند. من این حرف را در زندان براساس شناخت تاریخی خودم از اینها زدم نه از روی سند و مدرک، روند قضایا گذشت و انقلاب شد تا اینکه با انتخاب بنی‌صدر، قطب‌زاده و یزدی در بهمن 57 به عنوان عضو شورای انقلاب، عده زیادی حیرت زده شده بودند. ما در آن ایام هرچه که گفتیم کسی باور نکرد و گوش نداد تا اینکه در خرداد 58 سند جاسوسی اینها در اداره دوم ارتش درآمد و باز هم کسی توجه نکرد. یعنی آقای سرهنگ حاتمی که رئیس اداره دوم ارتش بود به من گفت که اسناد جاسوسی اینها در اداره ما هست بیایید و تحویل بگیرید و به آقای خامنه‌ای بدهید، اما این نکته را مدنظر داشتند که اگر می‌آمدند و می‌گفتند که اینها جاسوس هستند، شورای انقلاب تماماً زیر سؤال می‌رفت، بنابراین اسناد را نگه داشتند، که متأسفانه حتی در جریان انتخابات ریاست جمهوری هم این اسناد افشا نشد. امریکایی‌ها هم از پشت پرده پول و آدم و... فرستادند تا او رئیس‌جمهور شود. بعد هم عده‌ای گفتند: "حالا که او رئیس‌جمهور شده برای تمرکز قوا و بهبود شرایط کشور بیاییم ارتش و نیروهای مسلح را هم به او تحویل بدهیم "؛ امام هم حکم جانشینی نیروهای مسلح را برای ایشان صادر کرد!

* منظور همان فرماندهی است؟
- بله، دوم اسفند این حکم صادر شد و سوم اسفند من استعفا دادم، چون می‌دانستم که این بنی‌صدر چگونه فردی است و در معاونت فرهنگی سپاه مشغول شدم.

* سخت نبود که بعد از فرماندهی سپاه حالا معاون فرهنگی بشوید؟
- من بحث مقام برایم مطرح نبود. هر جا که کار بود آنجا به فعالیت می‌پرداختم. برای من و امثال من همین که بعد از 22 بهمن زنده بودیم بزرگترین سرمایه بود، چون قرار بود تمام طول عمرمان در زندان باشیم، در ضمن من از ابتدا هم گفته بودم که بیش از شش ماه فرمانده نمی‌مانم و لذا در حکم من هم نوشتند برای 6 ماه. گرچه بعد از
6 ماه کسی را برای این مسئولیت سنگین پیدا نکردند. من همیشه روی اعتقادم زندگی کردم نه روی مقام و... البته آقای دوزدوزانی از دوستان خوب ما بود که جایگزین من شد.

* در زمان فرماندهی شما، ایشان چه مسئولیتی داشتند؟
- ایشان معاون شهید کلاهدوز در بخش آموزش بود. ولی ایشان هم در مقام فرماندهی سپاه بعد از من عملاً 3 ماه بیشتر نتوانست که بماند چون اداره سپاه کار ساده‌ای نبود.

* در حزب جمهوری اسلامی شما از شاخص‌ترین مخالفین بنی‌صدر بودید شرایط داخلی حزب به چه نحوی بود؟
- شورای مرکزی حزب یکی از خوبی‌هایی که داشت این بود که مجموعه‌ای از دیدگاه‌ها و نظرات در آن وجود داشت و همه طرفها آزادانه حرف‌هایشان را مطرح می‌کردند و این خیلی ارزش داشت. ولی امکان اینکه نظرات پیاده بشود نبود. من از ابتدای تأسیس تا انتهای حزب، عضو شورای مرکزی حزب بودم. البته زمانی که امام فرمودند کسانی که در نیروهای مسلح هستند عضو حزب نباشند من سپاه را ترک کردم و به وزارت خارجه رفتم.
یک سری مسائل هست که اگر افراد بنشینند و راجع به آن حرف بزنند خیلی از مسائل روشن می‌شود مثل این که چرا جامعه روحانیت مبارز آن زمان به دنبال بنی‌صدر رفت، آیا اینها نمی‌دانستند که بنی‌صدر آدم نادرستی است؟! نمی‌دانستند که حبیبی بهتر از بنی‌صدر است؟! نمی‌دانستند که حزب با چه دلایلی با بنی‌صدر مخالفت کرده است؟!! اگر شهامت داشته باشند می‌آیند و می‌گویند که حسادت‌ها، رقابت‌ها، دشمنی‌ها و حب و بغض‌های ما باعث شد که به سراغ یک آدم عوضی برویم. ولی این کار را که نمی‌کنند و چنین اعترافی را هرگز انجام نمی‌دهند، لاهوتی در مقابل سپاه می‌ایستاد و می‌گفت که سپاه حزبی شده، اما خداوند شاهد است که از روز اولی که من در جمهوری اسلامی مشغول به کار شدم اصلاً اعتنایی نکردم که فلانی چه خطی دارد، فامیل چه کسی هست با چه کسی دوست است و... فقط با خود آدم‌ها کار می‌کردم و اصلاً به این دست از مطالب اعتنا نکردم و نگفتم که مثلاً چون عضو حزب هستم فقط حزبی‌ها را می‌آورم. چون در سپاه هستم پاسدارها را می‌آورم و... در هر حال حزب جمهوری اسلامی ضمن خدمات بسیارش اما خیلی مظلوم بود و به خاطر همین است که در اسناد سفارت امریکا، مجاهدین خلق و مارکسیست‌ها علیه حزب مطالب بسیاری وجود دارد. در داخل حزب دو سه جریان بودند ولی نکته این بود که معمولاً آنچه که تصمیم‌گیری و به آن عمل می‌شد تصمیمات جمعی بود. اکثریت اعضا با بنی‌صدر مخالف بودند،البته تعداد کمی هم نسبت به بنی صدر ملایم‌تر بودند.

* چه کسانی در حزب موافق بنی‌صدر بودند؟
- گفتن اینکه چه کسانی همراه بنی صدر بودند مشکل است؛ ولی در مسائل دیگر نظیر دولت موقت شکاف بین اعضا شدیدتر بود، عده‌ای بشدت مخالف وی و برعکس عده‌ای دیگر معتقد بودند که دولت موقت در این شرایط بهتر از این نمی‌تواند کار کند.

* آیا در حزب جمهوری کسانی هم بودند که مخالف دیدگاه‌های شهیدبهشتی باشند؟
- بله. جلسات شورای مرکزی آزاد بود و افراد حرف‌های خود را می‌زدند و دوستی و رفاقت هم در جای خود بود. شهیدبهشتی هم جلسات را اداره می‌کرد، البته اینطور بود که ایشان هم نمی‌توانست که تمام مسائل را بازگو کند و بهترین سند این قضیه همان نامه‌ای است که ایشان در اواخر سال 59 خطاب به امام نوشتند، در آن آورده‌اند که من خیلی از حرف‌ها را در این مدت نگفته‌ام و واقعاً همینطور بود و ایشان خیلی از حرف‌های شورای مرکزی را قبول داشت ولی نمی‌توانست که تمامی آن را منعکس کند.

* روابط سپاه با نهادهای امنیتی که اول انقلاب کم‌کم شکل می‌گرفتند و متأسفانه نفوذی‌های زیادی هم در بین آنها بودند به چه نحوی بود؟
- متأسفانه عوامل نفوذی از صبح 23 بهمن 57 وارد شدند، اولین آنها را من صبح 23 بهمن در مدرسه رفاه دیدم؛ جواد قدیری در حیاط مدرسه اسلحه‌ها را جابه‌جا و دسته‌بندی می‌کند.

* منظورتان جواد قدیری عضو مجاهدین خلق است ؟
- بله او هم‌اکنون مسئول اطلاعات سازمان منافقین هست، وی در آن ایام یکی از اعضای مؤثر شبکه نفوذی سازمان بود. من همان زمان گفتم که این آقا را بیرون بیندازید چراکه من این فرد را می‌شناختم به هر حال مهدی افتخاری و چند نفر دیگر از اینها مسئول می‌شوند که یک شبکه‌ای را در دستگاه‌های کشور راه‌اندازی می‌کنند، شبکه نفوذی که تنها تعدادی از آنها شناسایی شدند. من اعتقادم این است که هنوز تعدادی از اینها شناسایی نشده‌اند و هنوز هم در بسیاری از اطلاعات و خرابکاری‌ها نقش عمده ای دارند. چند تایی از این افراد در سال‌های گذشته شناسایی شدند ولی کل شبکه هنوز لو نرفته است و این یکی از مسائلی است که هنوز وزارت اطلاعات ما نمی‌تواند در این باره توضیح دهد.

* در مورد شخص مسعود کشمیری توضیح دهید، آقای خسرو تهرانی می‌گفت که بین اینکه این فرد وارد نخست‌وزیری بشود یا به سپاه برود درگیری زیادی بوده، چون وی به عنوان مهره‌ای کارآمد مورد نیاز سپاه و نخست وزیری بود که دست آخر ما پیروز شدیم. آیا چنین چیزی صحت دارد؟
- این جمله را من تا به حال نشنیده‌ام و احتمالاً هم درست نیست. من فقط می‌دانم زمانی که آقای بهزاد نبوی معاون نخست‌وزیر شد تعدادی از آدم‌هایی که به وی اعتقاد داشتند را به نخست‌وزیری برد از جمله می‌توان به آقای خسرو قنبری معروف به خسرو تهرانی اشاره کرد، قنبری هم از کمیته به همراه نبوی به نخست‌وزیری رفت.

* کشمیری چه گونه وارد تشکیلات شد؟
- کشمیری جزو نفوذی‌هایی بود که به اداره دوم رفت.

* چگونه وارد اداره دوم شد؟
- عرض کردم از طریق سازمان مجاهدین خلق رفت در اداره دوم و از آنجا به نخست‌وزیری رفت.

* اداره هشتم ساواک که مسئولیت ضدجاسوسی را داشت به غیر از پروژه سعادتی باز هم کمک شایان ذکری را کرد، اصولاً سرپرستی آنها تا قبل از اینکه وزارت اطلاعات تشکیل بشود برعهده چه نهادی بود؟
- به عهده نخست‌وزیری دولت موقت و بعد از آن هم زیر نظر آقای خسرو تهرانی قرار گرفت.

* علت اینکه شهیدبهشتی حضرتعالی را به عنوان فرمانده سپاه معرفی کرد چه بود، رابطه شما با ایشان در چه حدی بود و آیا حضرت امام از انتصاب شما به عنوان فرمانده سپاه مطلع بودند؟
- شهیدبهشتی بنده را انتخاب نکرد بلکه مجموعه اداره‌کنندگان چند نیروی انقلاب با کمک نیروهای تشکیل دهنده سپاه در یک رأی‌گیری با نظر شورای انقلاب اعضای شورای فرماندهی را انتخاب کردند. این عده در رابطه با شورای فرماندهی راحت به نتیجه رسید اما مسئله فرماندهی سپاه مباحث متفاوتی را ایجاد کرد و بالاخره من انتخاب شدم. سپس گزارش جلسه را به شهیدبهشتی دادند ایشان نیز حکم را به شورای انقلاب برد و آن را با تأیید شورا امضا کردند و زیر آن نوشتند دبیر شورای انقلاب، اما من ارتباط زیادی با شهیدبهشتی نداشتم البته ایشان را از دور می‌شناختم. خاطره‌ای هم از قبل انقلاب بگویم. روزهای اولی که من از زندان آزاد شدم در دی‌ماه 57 رفتم خدمت ایشان و گفتم که من می‌خواهم یک مطلب مهمی را به شما بگویم و آن مطلب این است که سازمان مجاهدین خلق بسیار خطرناک هستند و آدم‌هایی هستند که اصلاً نمی‌شود به آنها اعتماد کرد، آنان برای رسیدن به حکومت دست به هر کاری می‌زنند. یعنی اگر بگویید که یک پرورشگاه بچه‌های شیرخواره را آتش بزنید تا حکومت را به شما بدهیم حتماً این کار را انجام می‌دهند. بنابراین شما مواظب باشید. ایشان گفت که شما خیلی بدبین هستید، شاید به دلیل اختلافات درون زندان با اینها باشد؛ گفتم: "من سال‌ها با اینها زیر یک سقف زندگی کردم، با آقای رجوی سال‌ها زیر یک سقف زندگی کردیم و می‌شناسمش و می‌فهمم که چه فکر می‌کند و چه می‌خواهد. " این قضیه گذشت تا 14 اسفند 1359 و ماجرای دانشگاه که ایشان روز 15 اسفند در جلسه شورای مرکزی حزب به من گفت که حرف تو درست بود. تازه ایشان متوجه شد که جریان چیست ولی گذشته بود و دیگر نمی‌توانست کاری انجام دهد و آنها هم ماجرای سال 1360 را درست کردند.

* به جواد قدیری اشاره کردید، گویا ایشان مدتی در اداره دوم ارتش بعد از کودتای نوژه مشغول به کار بودند؟
- بله بعد از اینکه از کمیته بیرونش کردیم رفت اداره دوم.

* چه کسی اینها را هماهنگ می‌کرد که اینها می‌رفتند به این دستگاه‌ها؟
- دو سه نفر آدمی بودند که یا احمق بودند و یا از خود آنها بودند.

* آیا هنوز هم هستند؟
- بله هستند. نکته جالب اینجاست که سازمان مجاهدین خلق تا همین الآن بعد از 30 سال هنوز مشخص نکرده است که کشمیری چه شد و یا کلاهی که از او هنوز هیچ خبری در دست نیست، یا آنکه صیاد شیرازی را چه کسی شهید کرد. اینها کجا هستند؟ اینکه می‌گویم نفوذی‌ها هنوز لو نرفته‌اند جدی است.

* یعنی شما می‌گویید منافقین جدید بر همان مبنای قدیم هستند؟
- نه، همان منافقین قدیم در دستگاه‌ها مشغول کار هستند.

* چرا افرادی که کشف می‌شوند مثل کشمیری، جواد قدیری و زریباف همه اینها نحوه ورودشان از یک مجرای مشخص است؟
- ببینید انقلاب بالاخره به هم‌ریختگی داشت.

* چرا آقایانی که اینها را وارد کرده هیچ وقت مورد بازخواست درست و حسابی قرار نمی‌گیرند و فقط با یک تکذیب و بیانیه ماجرا را تمام می‌کنند؟این در حالی است که در سپاه این نفوذی‌ها خیلی کمتر بودند، نظرتان در این مورد چیست؟
- یکی از دلایلی که با من در سپاه مخالفت می‌کردند همین مورد بود، من اینها را از سپاه بیرون کردم و نگذاشتم که در سپاه بمانند. از مهدی هاشمی گرفته تا عطریانفر و.... عطریانفر یکی از نفوذی‌های مجاهدین خلق در سپاه بود که او را بیرون کردم. همین عطریانفر و کلی از کارهای عطریانفر را فردی انجام می‌دهد و هیچ اسمی از او نیست گاهی مشهور است به تقوی گاهی مشهور به احمدیان و....

* یعنی نهادهای اطلاعاتی کشور نظارتی روی اینها ندارد و نمی‌خواهند بررسی کنند؟
- یا نمی‌فهمند یا نمی‌خواهند و یا نمی‌توانند. در جریان عاشورای سال 88 گفتند 4 منافق گرفتند چه کسانی بودند دو سه نفر از همین نفوذی‌ها در دستگاه‌های اداری خودمان بودند.

* در مورد شهیدبهشتی عده‌ای معتقدند تفکرات اجتماعی ایشان تفکرات لیبرالی بوده و حتی این تفکرات در فرزندان ایشان هم نمود پیدا کرده، با این نظر چقدر موافق هستید ؟
- نه، بنده موافق این حرف نیستم. ایشان بسیار فرد عمیقی بود و خیلی محکم بود از نظر اعتقادی، اصلاً لیبرالی فکر نمی‌کرد و چون خیلی روشن و شفاف و با ادبیات خیلی خوب مطالب را بیان می‌کرد عده‌ای این حرف‌ها را می‌زدند. در مورد فرزندان ایشان هم از این نمونه زیاد است که فرزندان طور دیگری می‌شوند.

* شما با شهید آیت هم دوستی و رفاقت داشتید؟
- خیلی کم یعنی خارج از شورای مرکزی دوستی نداشتیم و از قبل هم آشنایی با ایشان نداشتم.

* ایشان را در جلسات چگونه می‌دیدید؟
- اطلاعات خیلی وسیع و قدرت بیان خیلی خوب داشت و شهامت زیادی در حرف زدن داشت. هر کسی شهامت بیان آن چیزی را که فکر می‌کند ندارد .

* اینکه می‌گویند شهیدبهشتی مانع دستگیری رجوی شده است صحیح است؟
- من اصلاً نشنیده‌ام و بعید هم می‌دانم. ممکن است راست باشد یا دروغ، اما اینکه در چه تاریخی بوده است مهم است باید دید در 57، 58، 59 یا سال 60 بوده است.

* ماجرا مربوط به 58است؟
- ممکن است در سال 58 همچین کاری صورت گرفته باشد. اما در 59 که بعید است و در سال 60 محال است. سر قضیه سعادتی زمزمه دستگیری رجوی مطرح بود.

* فشارهایی درون جامعه چقدر در حزب نمود پیدا می‌کرد، جایگاه ایشان بین امت حزب‌الله و سپاه چگونه بوده آیا ایشان جایگاه محکمی را دارا بوده‌اند یا نه؟
- شهیدبهشتی در میان نسل تحصیلکرده دانشگاهی و روشنفکر و انقلابی محبوبیت زیادی داشت و روز به روز محبوبیت ایشان بیشتر می‌شد. منتها به همین دلیل عده‌ای بشدت به این مورد حسادت می‌کردند. این حسادت منجر به کینه و دشمنی در جامعه ما متأسفانه یک فرهنگ شده است، عده‌ای اصلاً نمی‌توانند ببینند که یک نفر مقداری پیشرفت می‌کند و جلو می‌رود آنها سعی می‌کنند فرد مترقی را زمین بزنند، شهید بهشتی دقیقاً مصداق همین کینه ورزی ها است. شما بررسی کنید که چگونه دشمن علیه شهیدبهشتی کار می‌کرد خود این اقدام دشمن علیه شهیدبهشتی مسئله مهمی است که نباید ساده گرفت. همه یکپارچه علیه ایشان بودند یعنی طیف ضدانقلاب تا مرتجع همه در دشمنی با شهیدبهشتی مشترک بودند.

* چرا انقلابی‌ها از ایشان دفاع نمی‌کردند؟
- انقلابی‌ها از ایشان بسیار زیاد دفاع می‌کردند.

* اما با رجوع به آرشیو نیمه دوم 59 روزنامه‌های جمهوری و کیهان شاهد حمایت شخصیت‌های برجسته از ایشان نیستیم، تنها آقای خامنه‌ای قویاً از ایشان دفاع می‌کرد؟
- گفتم آن موقع بحث رقابت‌ها و حسادت جدی بوده و وقتی ایشان دو سه جلسه جایی صحبت می‌کرد انسان را به طور کامل جذب می‌کرد و عده‌ای ناراحت می‌شدند و در اثر حسادت خود شروع به سمپاشی می‌کردند. ایشان دو سه مناظره تلویزیونی کرد و این یکی از دلایلی بود که خیلی‌ها با ایشان بد شدند، آن مناظره‌ها بود که به موجب تسلط ایشان کاملاً حزب توده کوبیده شد و توده‌ای‌ها دیگر نتوانستند که حرفی بزنند، همین مناظره بود. خودشان گفتند که بهشتی از لحاظ سیاسی و اعتقادی کاملاً ما را نابود کرد.
 

نظرات (1)
مطلب خیلی جالبی بود. احسنت به شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد